امروز به این فکر میکردم که چقدر با یکی دوسال پیشم فرق دارم..اصلا انگار نمیشناسم خودمو.. حتی نمیدونم ادمی که الان هستم درسته یا ادمی که بودم.. دلم میخواد یکی بیاد و بزنه تو گوشم و از خواب بیدارم کنه...چرا به خودم نمیام...با من چیکار کردین لعنتیا که اینقدر آشفته ام و از همه حتی از خودم میترسم...
میترسم از روزی که برگردم پشت سرمو ببینم و ببینم که همه راه و اشتباه اومدم..و برای برگشت دیر شده
برچسب:
نویسنده: یلدا نیکنام
موقع راند به همراهش میگم مادربزرگتون خیلی شیرینه، میگه بچه نداره من پرستارشم..
احساس کردم اینده خودمه..بی کس و کار ، تنها...
بازم ی خواستگار دیگه دارم .. موندم بین آسمون و زمین .. از ی طرف تنهایی و تحمل خانواده، از ی طرف دیگه شرایط ازدواج ندارمو و فک میکنم محدود میشم با ازدواج..فک میکنم اگر ی درصد هم احتمال رسیدن به خواسته هام باشه با ازدواج همونم از بین میره..
سپردم به خدا همه چیو ..
برچسب:
نویسنده: یلدا نیکنام
کارای فارغ التحصیلیم داره هی میپیچه به هم..دیگه واقعا تصمیم گرفتم طرحم رو برام ی شهر دیگه اینجوری ی مدت دورم از خونه بعدشم ارشد و بعدش هر طور شده میرم از ایران..
تنهایی هم اوضاعمو بدتر کرده... ای کاش کسی بود ک دوسش داشتم .. ای کاش کسی بود ک پاییز باهاش قدم میزدم..
ی دوست مجازی داشتم پسر خیلی خوبی بود پارسال همین موقع ها بی دلیل اون و ی عده دیگه رو بلاک کردم ..ای کاش بود..
برچسب:
نویسنده: یلدا نیکنام